حكيم ابوالقاسم فردوسى

1269

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

جوان را چو شد سال بر سى و هفت * نه بر آرزو يافت گيتى برفت همى بود همواره با من درشت * برآشفت و يكباره بنمود پشت برفت و غم و رنجش ايدر بماند * دل و ديدهء من به خون در نشاند كنون او سوى روشنايى رسيد * پدر را همى جاى خواهد گزيد بر آمد چنين روزگار دراز * كزان همرهان كس نگشتند باز همانا مرا چشم دارد همى * ز دير آمدن خشم دارد همى و را سال سى بد مرا شست و هفت * نپرسيد زين پير و تنها برفت وى اندر شتاب و من اندر درنگ * ز كردارها تا چه آيد بچنگ روان تو دارنده روشن كناد * خرد پيش جان تو جوشن كناد همى خواهم از كردگار جهان * ز روزى ده آشكار و نهان كه يك سر ببخشد گناه مرا * درخشان كند تيره گاه مرا [ داستان بهرام چوبينه با خاقان چين ] كنون داستانهاى ديرينه گوى * سخنهاى بهرام چوبينه گوى كه چون او سوى شهر تركان رسيد * بنزد دلير و بزرگان رسيد ز گردان بيدار دل ده هزار * پذيره شدندش گزيده سوار پسر با برادرش پيش اندرون * ابا هر يكى موبدى رهنمون چو آمد بر تخت خاقان فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز چو خاقان ورا ديد بر پاى جست * ببوسيد و بسترد رويش بدست بپرسيد بسيارش از رنج را * ز كار و ز پيكار شاه و سپاه هم ايزد گشسپ و يلان سينه را * بپرسيد و خرّاد برزينه را چو بهرام بر تخت سيمين نشست * گرفت آن زمان دست خاقان بدست به دو گفت كاى مهتر بافرين * سپهدار تركان و سالار چين تو دانى كه از شهريار جهان * نباشد كسى ايمن اندر نهان بر آسايد از گنج و بگزايدش * تن آسان كند رنج بفزايدش گر ايدونك اندر پذيرى مرا * بهر نيك و بد دست گيرى مرا بدين مرز بىيار يار توام * بهر نيك و بد غمگسار توام وگر هيچ رنج آيدت بگذرم * زمين را سراسر بپى بسپرم گر ايدونك باشى تو همداستان * از ايدر شوم تا بهندوستان به دو گفت خاقان كه اى سرفراز * بدين روز هرگز مبادت نياز بدارم ترا همچو پيوند خويش * چه پيوند برتر ز فرزند خويش همه بوم با من بدين ياورند * اگر كهترانند اگر مهترند ترا بر سران سرفرازى دهم * هم از مهتران بىنيازى دهم بدين نيز بهرام سوگند خواست * زيان بود بر جان او بند خواست به دو گفت خاقان به برترى خداى * كه هست او مرا و ترا رهنماى كه تا زنده‌ام ويژه يار توام * بهر نيك و بد غمگسار توام از ان پس دو ايوان بياراستند * ز هر گونه‌يى جامه‌ها خواستند پرستنده و پوشش و خوردنى * ز چيزى كه بايست گستردنى